تبليغاتX
آخرین برگهای تقویم
 


چجوري ميشه خبرهاي بد رو نشنيد؟

 چجوري ميشه دل خوش موند به يکي دو تا اتفاق ساده کوچيک؟

 تا مياي يه نفس راحت بکشي که : "آخي ... امشبم تموم شد"

هرچقدر هم که سعي کني دور بموني يهو يه اتفاق، يه خبر، يه تلفن، يه تقه به در، هر چي

زور زده بودي تا در طول روز حس خوبتو نگه داري مي ريزه به هم....

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 22:36 توسط محمد |



از انسانها غمي به دل نگير؛

زيرا خود نيز غمگين اند؛

 با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند؛

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 22:31 توسط محمد |



 

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد.

بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد.

 پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش ...

 

دكترشريعتي

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 22:18 توسط محمد |


 

تو تنها نيستي مرد تنها .....
چه قدرسخته که غرور از دست رفته يک مرد رو از نزديک ببيني.
مردي که تمام قدرت و عظمتش به محکمي و استواريش بوده .به مديريت و تمام کردن کارهاي نيمه تموم.به رو پا وايسادن و خم به ابرو نياوردن.به قدرت .به جسارت.يک کلام مرد بود و تو کارش ذره اي نا مردي ديده نشد...
اما يک باره يه ناشکري.شايدم يه تلنگر.اصلا نه!!! شايد يه امتحان.شايدم يه قهر. همه چيزو خراب کرد و کاري کرد که غرور مرد رو ازش بگيره و نگذاره که مثل قديما رو پاش وايسه...
مجبورش کنه که يه مدت طولاني ازمون دور باشه.يه مدت طولاني انتظار کمک  داشته باشه.ولي هيچکس نتونه بهش کمکم نکنه....
وقتي تو چشاش غم رو ديدم.دلم ريخت.از بازي روزگار متنفر شدم.بدم اومد.بريدم...
 فقط از خدا خواستم هر چي مرد هست که براي يه مدت طولاني زمين گير شده .داره غرورش ذره ذره آب ميشه.داره با از دست دادن قدرت رو پا وايسادنش پير ميشه کمک کنه...
اونم مردي که زندگيش تو کمک و خوبي گذشته.يه مرد پاک.مهربون.دوست داشتني براي همهء اطرافيان و حتي غريبه ها....
خدايا.چرا اين قدر اذيتش ميکني؟!! کي داره خطا ميکنه که داري تنبيهش ميکني؟!!!!!! من نميتونم اين شرايط رو بپذيرم.سختمه.چه برسه به اون...
آخه مگه وقتش بود اين جوري بشه؟!!!خودتم خوب ميدوني که نه!!!نميتونم ببينم  .اين قدر غم داره....
دلم ميسوزه واسه کسيکه که بايد الکي بخنده ولي داره پير ميشه و آب ميشه.چقدر سخته  يه جا آروم بشينه.بي حرکت ساکت و خسته و فقط گاهي الکي بخنده تا اطرافيان غمشون کمتر شه....

دلم ميخواد داد بزنم گريه کنم ....

ديگه خسته شدم خدا جون .بس کن اين بازي ها رو.آخه ديگه اين بار چه توجيهي داري.ديگه قسمت و حکمتي واسه اين اتفاق نميبينم....
خدا جون يه نگاه به دل اين کوچيک مرد بزرگ دل بنداز.همه  منتظريم.بيا و کمکش کن و  همه غم و غصه هاشو  پاک کن.بيا خندشو بهش برگردون که با خنده اون شادي به دل همه دوستاش برگرده...
آهاي خدا به اون مرد تنها بگو چطور دلش اومد از ما دور شه و بره ...
 خدايا تو خودت شاهدي وقتي ديدمش چه حالي شدم..کسي که واسه خودش برو بيايي داشت عين تازه واردا دنبال سوژه واسه سردبير مي گشت...
اما مطمئنم بازم مثل قديما بهترين ميشه...يادش بخير خبرهاش...برنامه هاش ...سوژه هاش معرکه بود...يه دونه بود و دردونه سردبيرو همه  اهل سرويس...
خدايا بهش بگو برگرده پيش خودمون...نمي دوني چقدر دلم هواي خنده هاش...دلقک بازي هاش...از همه مهمتر هواي غرورشو کرده...غروري که به هيچ کس رو نمي داد اما همه دخترا ميمردن واسش...همه دنبالش بودن اما هيچ کي بدستش نياورد...يکي از اونا هم من بودم که کشتم خودمو اما دريغ از گوشه چشمي ناقابل...يادش بخير مي گفتم چقدر سنگ دله؟مي گفتم اين آدم احساس نداره...واسه هرکي اين کارا رو ميکرديم ميمرد واسمون اما اون...
خيلي ها نفهميدن چطور شد که رفت و ديگه نيومد...وقتي به يکي از بچه ها گفتم ديدمش...گفتم  برگشته داشت ميميرد از خوشحالي...با اين که نامزد کرده بود نتونستم کاري کنم بي خيال شه...اومد از راه دور نگاش کرد اما چشاش مثل بارون بهار شروع به باريدن کرد...کاش نگفته بودم بهش...
چطور ممکنه بعد از اين مدت هنوزم با ديدنش گريمون بگيره...

بسه ديگه خيلي حرف زدم خدايا ميخوام دعا کنم...دعا واسه همهء مردايي که غرورشون داره اذيتشون ميکنه و منتظرن که دوباره دلگرمي و ستون محکم زندگيه خودشون و الگويي واسه بقيه  بشن.....خدايا....خدايا....خدايا.............................

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 0:39 توسط محمد |


من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.


پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!


دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟


من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.


نشاني ا‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.


نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟


من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام.

قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟

پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟


دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌ ....

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 19:46 توسط محمد |



چمباتمه مي زنم کنار تنهايي و با چرتکه اي که ندارم حساب ورشکستگي ام را  نگاه مي دارم...

 حساب آنچه که از دست رفته است تمام آنچه که در خاطره ات خط مي خورد به محض اينکه برخيزم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/28ساعت 21:29 توسط محمد |


دوره ارزانيست ...

شرف اينجا ارزان ...تن عريان ارزان...

آبرو قيمت يک تکه نان و دروغ از همه چيز ارزان تر و چه تخفيفي خورده است قيمت هر انسان...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 17:20 توسط محمد |


 

آمده ام تا رفتنم را جشن بگیرم


جشنی که به جای چراغ های رنگی و چشمک زن شمع های سیاهی دارد که به همراه وجود

من آب می شوند و مانند قطرات اشکهایم به پایین می لغزند.


انتظاری بی پایان که در پی آن هیچ سوسوی امیدی پیدا نیست...


من ماندم و یه کوله باری از غم ... من ماندم  و پشته ای از سوالات بی جواب ...


اما باز می خواهم به پا خیزم.هرچند زانوهایم تاب تحمل این همه مشکلات را ندارند و به

رعشه در آمده اند...


باید به خودم بیایم...به همان کسی که اگر اراده می کرد می توانست بزرگترین کارهای

نشدنی را انجام دهد .چون می خواست پس می توانست...


آمده ام تا بروم به جایی که به آن تعلق دارم نه اینجا ...


اینجا همه حرف های خوب بلدند اما عمل ندارند ...


( همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط ...بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط ...)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 0:9 توسط محمد |


 

. من برای نوشتن از کسی که نمی دانم دوستش دارم یا نه

راه می روم

سر راه من همه گریه می کنند

ارواح اتاق من

از دست دیوانه بازی های من دیوانه شده اند

و من هنوز همان قدر کوچکم که

توی آغوش خدا گم می شوم

قول نمی دهم اما

شاید روزی آدم شوم که خدا و جهان در خوابند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/16ساعت 20:7 توسط |


 

روزها بود که گم شده بودم

یا شاید هم گم کرده بودم راه رها شدن از فریادهای درونم...

اینجا که رسیدم رودخونه بود و درخت . کوه و پرنده . ساز و آواز ....

           اما کسی نبود. یک همراز یک همدرد ...

               ساز داشتن اما کسی نوای دل نمی نواخت ...

                   گم کرده بودم همه چیزهای خوب را ...

                           نغمه دلم خاموش شده بود ....

                                           اما ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 17:35 توسط محمد |